از وقتی آبان شروع شده پر از تناقض شدم. صبح ها قبل از اومدن به سرکار موقع گذشتن از کریمخان بغض می کنم و شبها توی خونه آهنگ های خیلی تند می ذارم و خودمو به حرکات موزون می سپارم. ظهرها وقتی کارا بهم فشار میاره بغض صبح می ترکه و میرم یه جایی که کسی اشکامو نبینه. عصرا تمام لباس فروشی های سر راه رو می بینم تا بالاخره یه مدل لباس انتخاب کنم. موقع خواب وقتی کادوی تولدت رو که ۵۰ روزه آماده اش کردم وهنوز ندادم بهت می بینم دوباره فیل ام یاد هندستون می کنه و یاد آبان سالهای پیش می افتم و چقدر خوشحالم که آلان داری عروس میشی. همیشه به یادتم و خواهم بود. ببخش که نتونستم برات خواهری کنم.

 بسه دیگه ناله . از امروز تا خود روزه عروسی شاد وسرحالم و همراه با تو.

 

بی ربط کاملا: به خاطر بارون این دو روز و زمینای بارون خورده و هوای عقشولانه اش ُ،خداجون مرسی!