تبليغاتX
ماهیِ ماه

ماهیِ ماه

                           چه رازیست
                          در پس رگبرگ های پرشمار یک درخت؟!

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت18:16توسط ماهماهی | |

 

امشب برای بار دوم فیلم"شب های روشن" رو گرفتم.بار اول دوستی ازم قرض گرفت و یادش رفت امانت بوده.

امشب دلم گرفته بود.باید این پست رو می گذاشتم.

شرمنده فاطمه ام به خاطر خلف وعده ام.
خیلی زیاد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت20:56توسط ماهماهی | |

.
 و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند*...

 

 دلتنگی بسیار زیاد برای دوست بامعرفتم و بغضی فروخورده در همراهی بادوست آزاده ام در یک جمعه برگ ریز!


*گروس عبدالملکیان

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت23:12توسط ماهماهی | |

 

۱۰ روز است که فاطمه ستوده و علی پیرحسینلو دربندند. آدم حسرت می خورد چرا باید دو جوان نخبه، فعال، مومن ، موفق  و اهل قلم بدون هیچ جرمی در زندانی نامشخص گرفتار باشند؟! بله،هنوز وضعیت شان مشخص نیست.در این مدت تماس خیلی کوتاهی با خانواده هایشان داشتند.فاطمه وضعیت جسمانی نامساعدی داشته و زیرسرم رفته. دردآور است.خشمگین می شوم. ولی می دانم و یقین دارم که با سربلندی و با افتخار از این آزمایش سخت بیرون خواهند آمد.برای همه آزادی خواهان دربند دعا کنیم. از دوستداران حق ، آزادی و عدالت و همراهان همیشه سبز می خواهم که ساکت ننشینند و اعتراض خود به دستگیری ها را بازتاب دهند!

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت22:5توسط ماهماهی | |


کنار باور سبز صنوبرها
میان شمعدانی ها و شبدرها
جهان در لحظه ای زیباست
اگر این ظلمت و زنگار
که می بندد ره دیدار،
                      بگذارد.

مهر، مهر عزیزوبزرگ بدون حضورت برایم بی معناست. خوابت را که می بینم بی قرار می شوم گنگیشک.(دلم می خواد اس ام اس بزنم و حتی در جوابش حرف بد بزنی.باورت نمی شود که چقدر دلم مچاله شده).

 گنگیشکان عاشق! چه روزی منتظر آمدنتان باشیم؟!

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت9:53توسط ماهماهی | |

 

چکه
چکه چکه
بر سینه ی پنجره
پنجه می کشید
ماه
و فرو می ریخت
بی آنکه ریخته باشد.*


از وقتی که برده اند تان (چه بگویم خب؟! بازداشت تان کردند؟!مگر جرم تان چه بود؟!)، پاییز هم بی قراری کرد. زودتر آمده.

یک ریز باران می بارد.

 

 پ.ن. دوستان وبلاگ نویسی که مایلند اسم وبلاگ خود را در لیست امضاکنندگان برای آزادی الپر و همسرش ثبت کنند می‌توانند در اینجا امضا و نام وبلاگ خود را بگذارند.

 

*کیکاووس یاکیده

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت21:52توسط ماهماهی | |

 

فاطمه جان نگرانم.همه نگرانند.سارا، مرجان، آیدا.تاب گریه های مامان را ندارم.جز دعا چه کاری از دست من بر می آید، تو بگو ؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت13:45توسط ماهماهی | |

 

سنگی که تو مشتمه،
داره پیشونی پاسبونا رُ
شیشه های بانکا رُ
کلاه خود سربازا رو تانکا رُ خواب می بینه!

 

سنگی که تو مشتمه،
سپر پلیس ضد شورشُ
تلق روی چشماشُ
شوفرای ماشینای آب پاشُ خواب می بینه!

سنگی تو مشتمه خواب یه شورش می بینه!
خواب رو به رو شدن با صدتا ارتش می بینه!

 سنگی که تو مشتمه،
داره انگشتای روی ماشه رُ
گازای اشک آورُ
باطومای برقی شکسته رُ خواب می بینه!

 سنگی که تو مشتمه،
آینه کاریای کاخ ظالمُ
عینک دیکتاتورُ
درای بسته ی زندون پرُ خواب می بینه!

سنگی که تو مشتمه خواب رهایی می بینه!
خواب روزای قشنگ هم صدایی می بینه!*

 *یغما گلرویی

 

امروز همراه خیلی از جنبش سبزی ها پشت درهای بسته دانشگاه تهران ماندیم .در زیر آفتاب سوزان. در هوای داغ بی سابقه تهران. بارها تاکید کردند که اتصال ندارید.نمازتان درست نیست اما درها را باز نکردند.با گاز اشک آور و باطوم پذیرایی شدیم.حرمت نماز جمعه را هم نگه نداشتند!

مرتبط با امروز:
-موسوی در نمازجمعه(آق بهمن)
-دستگیری شادی صدر
-هاشمی رفسنجانی و سیاست حکمت(ملکوت)
-نمازجمعه ای که رفتیم(تلخ مثل عسل)

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت21:48توسط ماهماهی | |

 

این را از دیشب می خوام بنویسم. برای تو .برای تو که اینجا را می خوانی .برای تو که در تمام لحظه ها حضور داری.برای تو که منو قبول داری. برای تو که تمام شرایط منو درک می کنی.برای تو که مدتی ست تغییر کردی. برای تو. دیشب گریستم. با "عادت" شادمهر. وقتی دلتنگت میشوم شادمهر مرهمم می شود. چرا پس مفهوم "user busy!" را نمی فهمم؟!

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت16:33توسط ماهماهی | |

 

بی ربط باامروز: این متن وبلاگی برام جالب بود:

از سوسک می ترسیم .........از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم ........... از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.
از خوب سرخ نشدن قرمه سبزی می ترسیم .......... سرخ شدن آدما از خجالت نمی ترسیم.
از سرما خوردگی می ترسیم ........... از سرخورده کردن دوستامون نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم ...................... از شکستن دل آدما نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم ........... از خیانت به دیگران نمی ترسیم.


باربط باامروز :به تمام خانوم ها به خصوص مامان های ایرانی خوب و مهربون روزشون رو تبریک میگم.تبریک دوجانبه به مامان گل خودم که سالگرد ازدواجشون هم هست! همیشه شاد و سلامت ببینیمشون.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت18:0توسط ماهماهی | |


امان از این جمعه ها.
 همیشه عصرهایش دل گرفته بودم اما امروز از همون سحرگاهش با بغض بلند شدم.اردیبهشت عزیز آمده ولی من هیچ ذوق و شوق اردیبهشتی ندارم.هوای امروزم هم که آفتابیست ومعلومه بارون های قشنگ این چند روز کار خودش رو کرده و آسمون دیگه دل گرفته نیست. پس...
می خوام امروز رو غر بزنم. گلایه کنم. اشک بریزم .شاید بهتر شم.بهتر بشم میام میگم که تو هفته پیش چقدر دویدم .چقدر پر از هیجان برای یافتن کار بودم.چقدر توی بارون تنهایی قدم زدم و این قطره های نرم بارون روی لباسم می نشست وحظ می کردم.هفته پیش عالی بود ولی...
امروز غرزدنم آمده!

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت11:6توسط ماهماهی | |

چند روزیست میخوام بنویسم.گفتم اگه الان هم ننویسم این بغض لعنتی توی گلویم می ترکد.
شاید به خاطر سپری شدن دوران طلایی عشق باشد. شاید به خاطر تنهاماندنم است. زینب هفت شب است در مدینه است و من اینجا.(شایدم امروز مکه رفته باشند).شاید برای خوشی زیادی باشد که امروز داشته ام. صبح بعد از سال ۷۹ برای بار دوم با فاطمه شروع کردیم به ورزش کردن.یعنی خودمونو مجبور کردیم بریم ورزش.بدنسازی.روز اول بود و کوفتگی بدنمون.شادم که باز بیشتر فاطمه رو می بینم. بعد از چند وقت امروز کلی خندیدیم. دختر عموهایم مجردی  به همراه عمه جان اومده بودن دیدن عموجانشان که بابای بنده باشد و زن عمو و دختر عموهایشان.خیالشونو راحت کردیم که محال است سر نهاری دست ازسرشان برداریم و خلاصه به خانه هایشان زنگ زدند که بچه هایشان منتظرشان نمانند.روز خوبی بود در کنارشان. از گذشته ها گفتیم.از خاطرات خواستگاری مامان و بابا گفتند و خندیدیم. از ماجراهای عروسی هایشان و شیطنت های خواهرجانمان حرف زدند و خوشی کردیم. از دغدغه های زندگی الان گفتیم و ...مدتها بود اینجوری کنار هم جمع نشده بودیم.
هرچه بود این بغض رفت پی کارش.سبک شدم.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت23:8توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت0:4توسط ماهماهی | |

 

این آخرین پست توی سال ۸۷ و اسفند عزیزم هست. سالی پر از شادی و غم. سالی پر از دویدن و درجازدن. سالی پر از توبه و عهد شکستن. امسال رکورد کار پیدانکردن رو به موازات کار کردن داشتم.(فی سبیل ا..).بسیار آموختم و استفاده کردم( الانه که زینب بگه بابا روحیه، بابا اعتماد به نفس!) .شادی ها و خوشی های امسالم خیلی زیاد و دلچسب بود. توی این ۷-۸ روز مونده به عید تونستم بیشتر در کنار مامان و بابا باشم. شاید شکستن پای بابا باعث شد کمی به زحمات این چندین سالشون فکر کنم. امسال به بعضی اهدافم رسیدم هرچند اندک.خدا رو شکر سلامتی هست هنوز .که میشه همه چیز رو تغییر داد و باز از نو شروع کرد. این بار با تجربیاتی ارزشمند با حداقل اشتباه . امیدوارم سال۱۳۸۸ که سال بیستی هست برای همه سال نزدیک شدن بیشتر دلها به یگانه معبودمان باشه همچنین واسه خودم .برای همه سال خوب و پر از سلامتی و تلاش و کارباشه همچنین واسه خودم. .برای همه سالی سرشار از شادی و خوشی باشه همچنین واسه خودم. سالی پر برکت و پر رزق و روزی باشه برای همه همچنین واسه خودم . سالی پر از تغییر و تحول در درونمان داشته باشیم.سالی به دور از کینه و کدورت .کنار سفره هفت سین هنگام تحویل سال من و خانواده ام رو به یاد داشته باشین.پیشاپیش عیدتون مبارک.

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت10:52توسط ماهماهی | |

 

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی، در یک شناسنامه، مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد

 پس به مانند فروغ می گویم زنده باد ۱۰۰۲۲ صادره از بخش ۱۳ ساکن تهران. زنده باد پدر و مادر نازنینم. زنده باد ساعت یک ظهر روزهای هفتم اسفند. من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود، که یکروز زنده بود و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست ، بهره خواهم برد.
ایستاده ام با غرور ،گذشته رو پشت سر گذاشته ام. کودکی و نوجوانی را. از این به بعد حال را دارم و آینده را.رنگین کمان زندگیم این گونه گذشت:
کودکیم قرمز و نارنجی و زرد بود.شیطنت و شادابی وجنب وجوش. نوجوانیم آبی و بنفش بود. دنیای جدیدی بود.آغاز بلوغ و تکامل. پر از تناقض و پیچیدگی. جوانیم سبز و صورتی است. دوستش دارم. دلهره آور است. گرفتن تصمیمات بزرگ سخت است. برای جنگیدن و پیروز شدن می روم.  باید صبوری یاد بگیرم. گذشت و خسته نشدن از ادامه راه را.
 امیدوارم به آینده و سپاس گذار مخلوقم هستم. ممنونم از دوستان عزیزتر از جانم. از زینب با هدیه فوق العاده اش.از فاطمه که اولین تماس صبح میلادم را می گیرد. از ندا و میترا و آیدا ولیلای عزیزم و بقیه رفقا.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:32توسط ماهماهی | |

 

دلم می خواهد بنویسم ولی نمی توانم. شاید سوژه ای که عمومانه باشد ندارم. همه ی حسم شخصی ست. اینکه دوست دارم زنانگی کنم بیش از هر زمان دیگری یه موردش است. نمی دانم چرا احساسمو سانسور می کنم؟ چرا مثل قبل شجاع نیستم؟ فعلا نمی توانم بنویسم.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت13:52توسط ماهماهی | |

 

عجبا! درست ۱۱ روز به روز ۲۳ مونده ویار وبگردی گرفتیم. آخه مگه وقت قحط بود؟! همزمان این قلبمان هم به طپش افتاده . هوس عاشقی کرده لابد.ای بابا! 

پس نوشت:نگاهی نو

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت14:29توسط ماهماهی | |

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر.*

 

۱-دفتر های شعرم یادآور خاطره های تلخ وشیرین است. شعرهایی از فریدون مشیری-شفیعی کدکنی- قیصرامین پور- ابتهاج و... .امروز انگارسالروز تولد حمید مصدق است.این دلیلی شد بر گشت وگذار در دفاتر قدیم.

۲-راستی امروز رو هم به یاد بسپارم.بوفالو و شانزلیزه با سارا و فاطمه و لیلا. بچه ها هنوز همان شیطنت ها رو دارند...

 

*از منظومه: آبي، خاكستري، سياه- حمید مصدق

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت17:31توسط ماهماهی | |

 

دیروز  چه قشنگ حال تک تک افراد دوست داشتنی زندگی ام رو پرسیدی .کیفور شدم. فقط حال دلم ماند..

راستی حال دل شما چطوره؟!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت9:16توسط ماهماهی | |

 

دلم یه پیاده روی طولانی می خواد  توی هوای آفتابی نه چندان گرم این روزا! 
خورشید تو آسمون باشه کافیه. مقصد  هم مهم نیست ،اما سینما آزادی باشه بدک نیست . کافه ی پارک هنرمندان ام خوبه. اون خیابون  سربالاییه تو قیطریه که پر  از کلاغ بود و از وسطشم رودخونه رد میشد و اسمشم یادم نیست هم عالیه! گفتم مقصد مهم نیست. آره کودک درونم باز هوس خیابون گردی کرده!

 

پی نوشت: کودک درونم امروز هر جا دلش خواست منو برد. ولیعصر- فلسطین- ایتالیا- طالقانی (سه بار) -سینما عصرجدید- دانشگاه- شانزده آذر- انقلاب. حسابی بهم چسبید.

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت15:19توسط ماهماهی | |

 

       این بار اومدم که دیگه سر عهدم باهات بمونم. اومدم که دیگه جزو یکی از اون بهترین بنده هات بشم. آره می دونم با خودت می گی چندبار این حرفارو بهم زدی؟! بذار یه مرور کنم ...آهان یه بارش وقتی بود که فیلم "شب های روشن" رو دیدم، بار دیگه اش بعد اون روز! ، یه بار دیگه اون یکی روز! و اون یکی و  اون یکی و...
می دونم بخشیدیم ولی این دلیل نمی شه که نخوام اون بنده خوب خوبه ات نشم؟! حالا این بار اومدم جدیه جدی! پس حواست بهم باشه ها!
                                                                      اومدم خداجونم!

اگر روزي رسد دستم به دامانت
كنم جان را به قربانت
ولي بي لطف و احسانت چگونه
شوم ناخوانده مهمانت چگونه

اگر روزي رسد دستم به دامانت
كنم جان را به قربانت
ولي بي لطف و احسانت چگونه
شوم ناخوانده مهمانت چگونه

تو معبود مني بگذار داد از دل بگيرم
پناهم ده كه بر سقف حرم منزل بگيرم
تو دريايي و من تنها غريق مانده در باران
تو فانوس رم شو تا ره ساحل بگيرم

اگر روزي رسد دستم به دامانت
كنم جان را به قربانت
ولي بي لطف و احسانت چگونه
شوم ناخوانده مهمانت چگونه

در اين بازار بي مهري به ديدار تو شادم
تو شادم كن كه سوز غم برآمد از نهادم
تو ميگفتي صدايم كن ز سوز سينه هر شب
صدايت ميزنم اما رسي آيا به دادم

كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
به كوي عاشقي شعر خوش ماندن بخوانم

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت17:49توسط ماهماهی |

 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري

 دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من*

 

 *سیمین بهبهانی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت17:9توسط ماهماهی | |

 

بارش برف از صبح بیشتر شده.همینجوری گوله گوله داره میاد.لیوان چای به دست داشتم فکر می کردم چی شده که از صبح جواب اس ام اسمو ندادی؟! اما الان دارم به اراده و قاطعیت آدم ها در تصمیماتشون فکر می کنم. به جمله برادرم که می گفت به هر چی تصمیم می گیرم می رسم فکر می کنم. به حرفای زینب فکر می کنم . به حرفای تو که گفتی هر روز تغییر می کنی فکر می کنم. به اینکه خدا خیلی حمایتم کرده فکر می کنم. این روزا کلا خیلی فکر می کنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت13:22توسط ماهماهی | |

 

دلم شور می زند.تا وقتی الف + میم+ سین عزیز خوب نیستند منم ناآرامم.

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت13:6توسط ماهماهی | |

 

قاطی کردم باز. حالم تو قوطیه. دلیلشو هم می دونم و نمی دونم.  اعتراف می کنم توی این ۵ سال وبلاگ گردی دو تا وبلاگ هستند که عجیب بهمم می ریزند. وبلاگ آلوچه خانوم و همخونه اش - وبلاگ سبکباران سارا معصومی و مهران قاسمی. حسشون می کنم و غرق میشم در نوشته هاشون. الان یک ساعته که درگیرنوشته های فرجام شدم. 
دلیل دیگری هم برای بهم ریختگی دارم که فقط خدا می داند. دلم شکست درست ساعت ۱۰.۳۵ روز یک شنبه ۳/۹/۸۷ .اشک ریختم به خاطرش. نمی دونم مقصر کیه

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت8:41توسط ماهماهی | |

 

 صبحها ساعتم رو روی ۵:۵۰ کوک می کنم. ولی چندروزه صبح ها این ساعت از خواب می پرم!چرا؟ قراره اتفاقی بیفته؟!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت10:26توسط ماهماهی | |

 

دوستت می  دارم
اما نمی توانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
                                       
 وبندآب نتوانست
پس مرا دوست بدار
 آنچنان که هستم                     
                 
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
                                                   
 مکوش!                   
ومرا بپذیر آنچنان که هستم
بدان سان که دریا می پذیرد
همه نهرها را که همواره به سوی او خیزانند       
                                        
   و در دل او ریزانند
مرا بپذیر
            
به سان آبشارها ، بندآبها،دریاچه ها
وبدان که چگونه راهم را
                           به سوی پذیرش بی نهایت،               
                                                        
 می یابم. *  

  غادة السمان

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت19:34توسط ماهماهی | |


   دو ساعته بیدار شدم و هی توی رختخواب غلت زدم شاید خوابم ببره ولی نشد.دلم آشوبه .به تو فکر می کنم که آلان توی آرایشگاهی.به دیشب که گفتی دیگه اس ام اس نزن بذار بخوابم. خوابت برد؟!
   به تمام سالهای گذشته. فلسطین. باهنر . توحید.به پیاده اومدن های کنار خیابون از مدرسه تا خونه.به تمام نمایشگاه هایی که با هم رفتیم. به تمام لحظاتی که با هم اشک ریختیم و لحظاتی که خوشی کردیم. به دفترچه آبی شعرهایت.به کوچه گلاب.به همون نامه سیزده صفحه قدیمی.راستی چرا تاریخ نداره؟!یه جایی تو نامه نوشته بودی:"الان تو فکرهای "آن شرلی" را می کنی که همش فکر می کرد به زودی" دیانابری" ازدواج می کند و از او جدا می شود." در ادامه اش  نوشته بودی:"اصلا افکار بد را از ذهنت بریز بیرون . هیچ وقت  هم فکر ۱-جدایی، ۲-فراق،۳-ناله، ۴-زاری، ۵-هجران، 6-فغان و... را نداشته باش". این نامه را صدها بار خوندم وهمیشه درست مثل روز اول آرومم می کنه.
    به تمام اون لحظاتی که از عشق با هم حرف زدیم.منو سرزنش کردی و امیدوار.به اون روز توی پارک هنرمندان که برق عاشقی رو تو چشمات دیدم.به روزهای قبل ازخواستگاری. به تمام روزهایی که ولیعصر-زرتشت- فاطمی-چهارراه ولیعصر رو گز کردیم برای خرید.به اون روز که ساندویچ کثیف خوردیم و بعد توی بازار نمونه خریدهایت رو نشونم دادی و ذوقیدم.
   به روزی که کارت عروسیت رو دم خونه نشونم دادی و چقدر تلاش کردم کمتر به چشمهایت نگاه کنم که بغض خوشحالیم نترکد.  
   خواهر شاعر،عارف، عاشق و هنرمندم طی این سالها همیشه با من بودی .درست گفتی ما از هم جدا نمی شیم. بعد از این هم باهم خواهیم بود. برای دیدنت توی لباس عروسی دقیقه شماری می کنم! کمتر از پانصد و هفتاد دقیقه دیگه.

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت7:40توسط ماهماهی | |

 

   من ، دلم این کنسرت را زیاد می خواهد!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت8:44توسط ماهماهی | |