تبليغاتX
ماهیِ ماه

ماهیِ ماه


توی این یک ساعت مثل اسفند روی آتیش بودم. هی زمزمه  خدا! خدا! خدا! 

خدایا چقدر محتاج توام
وقتی فصل اشک سر می رسد

واینبار اشک ذوق است.اشک شادمانی.اشک شکر از معبودمان! فاطمه عزیزم سربلند بیرون آمد.شکر.شکر.شکر!
حالا دست هایمان را بلندتر می بریم و باز جانان مان را می خواهیم برای آزادی همسفر فاطمه!

فاطمه ام!  خواهرو رفیق زندگیم! آزادیت مبارک. تبریک به پدرومادربزرگوارت که مدام شب را برای دیدنت روز کردندو صبوری کردند.

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت22:15توسط ماهماهی | |

 

خیلی خوشحالم. در اولین سال پسرک قبول شد. انگار خبر امشب نوری بود در تاریکی.بعد از این همه وقت ناراحتی و خشم فروریخته در دل. مبارکت باشد نابغه کوچولوی خانجون!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت23:46توسط ماهماهی | |

 

عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در "دوست" می بیند و می یابد.
عشق، همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.
از عشق ، هرچه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ، تشنه تر.
عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
عشق ، گاه جابه جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند، اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش برنمی خیزد، سرد نمی شود که داغ نیست، نمی سوزاند که سوزاننده نیست.
آری، باشی و زندگی کنی...
که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد.*

 

روز عجیبی بود. صبح در تکاپو و تلاش و خرید. عصر همراه با غرش آسمان پر از تلاطم درونی و اضطراب. و حالا شبی آرام و پر امید.

 

* دکتر شریعتی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت22:41توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت16:46توسط ماهماهی | |

 

 

ممنون مرد اخلاق! بی نظیر بود و کوبنده.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت1:9توسط ماهماهی | |


خب روز اولی کمی سخت بود.پاهامو از شدت درد نمیتونم راست کنم.کمرم تیر میکشه. دستهامو که می شورم می سوزه. با تمام این اوصاف خوش گذشت. وولیدن در بین کتابها با نبودن برق در غرفه. بوییدن کاغذهای نو وتر وتازه. دیدن  و لمس اون همه جلدهای رنگ وارنگ. بودن در کنار سه تا دختر پرجنب و جوش و زرنگ. غش و ریسه رفتن بعد از خوندن اونهمه تیترهای بانمک...
  همه اینها باعث شد گذشت زمان رو نفهمم.انشاا...امسال بالاخره بعد از شاید ۱۰سال پای ثابت نمایشگاه کتاب خواهم بود!



*خداوکیلی تیتر رو داشتین؟!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت22:20توسط ماهماهی | |

ممنون ذوب آهن نایب قهرمان دوست داشتنی. حسابی حالم رو جا آوردی.کیفم کوک شد عصرجمعه ای. (راستی دیدین چه بارانی هم آمد؟! )چقدر بابت گل دوم خوشی کردم.حقتان بود با دویارکمتر.هرچند فولاد هم مستحق بالا رفتن از این مرحله بود ولی خوب حالشونو جا آوردین.مرحبا! با تمام احترامی که برایتان قائلم ولی بدانید و آگاه باشید که قهرمان جام حذفی هم نخواهید بود. قهرمان مشخص است!

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت21:12توسط ماهماهی | |

چند روزیست میخوام بنویسم.گفتم اگه الان هم ننویسم این بغض لعنتی توی گلویم می ترکد.
شاید به خاطر سپری شدن دوران طلایی عشق باشد. شاید به خاطر تنهاماندنم است. زینب هفت شب است در مدینه است و من اینجا.(شایدم امروز مکه رفته باشند).شاید برای خوشی زیادی باشد که امروز داشته ام. صبح بعد از سال ۷۹ برای بار دوم با فاطمه شروع کردیم به ورزش کردن.یعنی خودمونو مجبور کردیم بریم ورزش.بدنسازی.روز اول بود و کوفتگی بدنمون.شادم که باز بیشتر فاطمه رو می بینم. بعد از چند وقت امروز کلی خندیدیم. دختر عموهایم مجردی  به همراه عمه جان اومده بودن دیدن عموجانشان که بابای بنده باشد و زن عمو و دختر عموهایشان.خیالشونو راحت کردیم که محال است سر نهاری دست ازسرشان برداریم و خلاصه به خانه هایشان زنگ زدند که بچه هایشان منتظرشان نمانند.روز خوبی بود در کنارشان. از گذشته ها گفتیم.از خاطرات خواستگاری مامان و بابا گفتند و خندیدیم. از ماجراهای عروسی هایشان و شیطنت های خواهرجانمان حرف زدند و خوشی کردیم. از دغدغه های زندگی الان گفتیم و ...مدتها بود اینجوری کنار هم جمع نشده بودیم.
هرچه بود این بغض رفت پی کارش.سبک شدم.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت23:8توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت11:12توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت22:34توسط ماهماهی | |


نرم نرمك مي­رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از من اگر كامي نگيريم از بهار

گرنكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي­شود هفتاد رنگ

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:0توسط ماهماهی | |

 

میام می نویسم!

پس نوشت: تمام گفتنی هارو خودش اومد تو کامنتدونی گذاشت!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت22:39توسط ماهماهی | |


خوشبختم چون

توی این روزها چندین بار لبخندشیرین و نگاه گرم رو توی چهره ی مامان و بابا دیدم. شاید از خردکمکی که انجام دادم رضایت دارند.  چی بهتر از این!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت0:24توسط ماهماهی | |

 

"فاصله گرفتن از ادم هایی که دوستشان داریم بی فایده است. زمان به زودی به ما نشان می دهد که جانشینی برای آنها نیست."*

هشت سال گذشت. اتمام دوران دبیرستان رو می گم. باورم نمی شد این گذران روزها رو. به همت نیلو عزیز امروز با شش نفر از دوستان دبیرستان توی سفره خانه باغ صبا  دور هم جمع شدیم. با هم غریبه شده بودیم اما همان مهر و محبتی که در دلهامون نسبت بهم داشتیم باعث شد تا نیم ساعت نگذشته یخ بین مان آب شود و باز همان بچه های شیطون و شردبیرستان شدیم. نیلو دفتر خاطراتشو اورده بود که پر بود از کاغذ ها و یادگاریهای قدیم.کلی مرور خاطرات کردیم – از علی بخشی تا خانم شمس تا خانم رجبعلی تا کلاسهای آز فیزیک و شیمی-  با بیان هر کدوم از خاطره ها هم صدای جیغ و فریادمون بلند میشد و همه آدمهای دوروبرمون مشغول تماشای ما میشدن. عالی بود. آیسان عزیزم که عینکشو شوهر داده بود،خودش تازه نامزد شده بود و همون معصومیت و شیطنت خاصش رو داشت. فرزانه گلم به فکر کنکور دکترای فرداش بود ولی دست از شرارت برنداشت. نیلوفر ماهم که تولدش هم بود از بقیه خانوم تر و باوقارتر شده (بیچاره کلی هم تو خرج افتاد). شقایق عزیزم کلی مجلسمون رو گرم کرده بود.  مهناز گلم (دخترخاله نیلو) کلی بزرگ شده بود. الناز مهربونم  که با انرژی فوق العاده اش هممون رو برای دیدارهای بعدی مشتاق کرد. کلی قرار ومدار برای آینده گذاشتیم. فوق العاده بود. دیدن دوستان قدیمم کلی منو شارژ کرد.

*گوته

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت19:9توسط ماهماهی | |

 

مرده بُدَم ، زنده شدم، گریه بُدَم ، خنده شدم

                                         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت22:34توسط ماهماهی |

چهار سال پیش توی یه روز جمعه برفی سرد  ماهیِ ماه متولد شد.چهارسال پیش گفته بودم:

این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
     راه می دهید؟

شکر خدا به واسطه ی ماهیِ ماه ام که توی روزهای خوب و بد در کنارم بود، دوستان و وبلاگ های خوبی رو پیدا کردم.باشد که تا سال بعد هم ظاهر و هم باطن وبلاگم بهتر شود.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت11:57توسط ماهماهی | |

 

اولین بار زینب خراسانی توی سال اول راهنمایی باعث شد به خودم بیایم . چند سال بعدترش فاطمه وارد زندگیم شد و وادارم کرد به گونه ای دیگر به زندگی نگاه کنم و حالا دوباره زینب.این بار زینبی دیگر. در این شش روز برایم خواهری، دوستي و مادري كرد. همه با هم يكجا.چقدر توي اين شش روز خنديديم. دعوا كرديم. قهر كرديم. اشك ريختيم و باز خنديديم. دفاع پروژه ام بود. چتر بودم اين روزها خونه شان و خم به ابرويشان نياوردند.بسيار بزرگوارند مادر و پدر محترمش. خلاصه اين چند روز رفت تو كنج دلم.ممنونم از هر سه شون.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت12:8توسط ماهماهی | |

 

بعد از یک هفته دلگیر ،جمعه خوبی داشتم. رفتیم درکه با زینب، مریم و مطی عزیزم. اول اولش  کلی زینب رو معطل کردیم دم مترو .به جای ۷ ،۷.۲۰ رسیدیم.بعد  توی اتوبوس هی حرف ارشد رو وسط کشیدم و هی نگران بودم که نمیرسم بخونم تا زینب اومد دلداریم بده گفتم چقدر حرف کنکور می زنی!!! و با هم ریسه رفتیم. کلی توی ماشین مریم مسخره بازی درآورد .خانم جلسه ای شده بود و ما رو ارشاد می کرد که وقار و متانت داشته باشیم. بعدشم که ۱ ساعت شایدم بیشتر راه رفتیم تا به کافه البرز برسیم.چون view خوبي داشت به گفته زينب. منم تا خود كافه غر غر كردم كه گشنمه. بعد از صبحانه جانانه اي كه خورديم( نيمرو مخصوص با ترشي- كره و عسل و چاي) و خيلي مزه داد  و البته زيارت تعدادي افراد دوجنسي راهي شديم. ضبط صوتمان* تمام طول مسير كه دقيقا 9 ساعت بود بي وقفه كار كرد و شارژش تمومي نداشت. انواع و اقسام آهنگهاي درخواستي و غير درخواستي ، سنتي و مدرن، زيرخاكي و اسقاطي، جواد يساري ، هندي و تركي .هر چي كه فكرشو كنيد. كلي شيطنت كرديم . به خواسته مطي كمي كوهنوردي كرديم( البته صخره نوردي!) مطي جان تمام طول رفت روي كلمه "بريم" كوك شده بود و موقع برگشت روي كلمه"سردمه"! ولي انصافا مريم كلي زحمت كشيد كه اگر نبود من يكي مطي عزيزم رو همون بالا مي ذاشتم و ميومدم.مطي موقع رفت ساكت و آرام بود ولي امان از برگشت كه يخش آب شده بود و يه ريز حرفيد.زينب مدام سرزنشم ميكرد كه زيادي مهربوني مي كنم (حتي گاهي به ضرر مطي دارم عمل مي كنم به جاي سود و منفعتش!) و خلاصه نهار رو توي پلنگ چال خورديم و كلي من يخ زدم و غش و ضعف كردم ولي كلي بيشتر خوش گذشت. موقع برگشت رسواي عالم و آدم شديم و كلي جووني كرديم. مطي فيلمبردارمون شده بود و ما سه تفنگدار در حال تخليه انرژي بوديم. كلي آنتراك هاي يه دقيقه اي به خودمون داديم و سه بار هم  براي چاي و خرما خوردن سكني گزيديم.  خلاصه هر چي بگم كم گفتم كه چقدر روز خوب و فراموش نشدني بود. اميدوارم براي مطي هم خاطره شود چنين روزي كه با خاله و رفقايش بود. موقع برگشت هم از گفته هاي يه آدم نامحترم سوء استفاده كرديم (public) , (okay) و سوژه خنده و نشاطمان شد.  در آخر از همه عزيران كمال تشكر را دارم.

والسلام 

* ضبط صوت= مريم ملقب به منگول (با كسب اجازه از خودم)

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت10:1توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت10:10توسط ماهماهی | |

 

ا- دیروز یه دفعه یاد "مخمل" خونه مادربزرگ افتادم. به نظر شما خیلی بدجنس بود؟!

۲- به سلامتی دندون عقل فک بالام جوونه زده.آش دندونی لازم شدم. ولی نمی دونم چرا قبلا فک پایینم درد می کرد!

۳-زیادی هیجان زده ام به نظر خودم. خیلی کارها رو دوست دارم انجام بدم ولی وقت کم میارم!

۴- دلم تنگه برات فاطمه!

۵- زینب از اینکه نیاز نیست برات خیلی توضیح بدم خوشحالم.خودت می فهمی .درست مثل مامان که یه دفعه میزنه تو خال!

۶- نگرانتم. به فکر خودت باش. کاش اینجا رو بخونی!

۷- عاشق عدد ۷ ام. پس اینجا به خاطر آرامشی که به موقع "خدا "بهم میده ازش تشکر می کنم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت8:43توسط ماهماهی | |

 

دیشب یه شب استثنایی بود برام.هفدهم آبان هشتاد وهفت.شلوغ بازی در اوردم.مگه آدم چند تا دوست داره که مثل خواهر براش می مونه؟! جشن عروسی فوق العاده ای بود. تبریک مجدد به الپر و ابرآبی.همیشه آبی و عاشق بمانید.

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت7:44توسط ماهماهی | |