تبليغاتX
ماهیِ ماه

ماهیِ ماه

این دو تا شکوفه توی باغچه خونمون فقط از رگبارهای بهاری جان سالم به در بردن. کلی دوسشون دارم.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت11:24توسط ماهماهی | |

چند روزیست میخوام بنویسم.گفتم اگه الان هم ننویسم این بغض لعنتی توی گلویم می ترکد.
شاید به خاطر سپری شدن دوران طلایی عشق باشد. شاید به خاطر تنهاماندنم است. زینب هفت شب است در مدینه است و من اینجا.(شایدم امروز مکه رفته باشند).شاید برای خوشی زیادی باشد که امروز داشته ام. صبح بعد از سال ۷۹ برای بار دوم با فاطمه شروع کردیم به ورزش کردن.یعنی خودمونو مجبور کردیم بریم ورزش.بدنسازی.روز اول بود و کوفتگی بدنمون.شادم که باز بیشتر فاطمه رو می بینم. بعد از چند وقت امروز کلی خندیدیم. دختر عموهایم مجردی  به همراه عمه جان اومده بودن دیدن عموجانشان که بابای بنده باشد و زن عمو و دختر عموهایشان.خیالشونو راحت کردیم که محال است سر نهاری دست ازسرشان برداریم و خلاصه به خانه هایشان زنگ زدند که بچه هایشان منتظرشان نمانند.روز خوبی بود در کنارشان. از گذشته ها گفتیم.از خاطرات خواستگاری مامان و بابا گفتند و خندیدیم. از ماجراهای عروسی هایشان و شیطنت های خواهرجانمان حرف زدند و خوشی کردیم. از دغدغه های زندگی الان گفتیم و ...مدتها بود اینجوری کنار هم جمع نشده بودیم.
هرچه بود این بغض رفت پی کارش.سبک شدم.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت23:8توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت11:12توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت0:4توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت22:34توسط ماهماهی | |