|
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
این آخرین پست توی سال ۸۷ و اسفند عزیزم هست. سالی پر از شادی و غم. سالی پر از دویدن و درجازدن. سالی پر از توبه و عهد شکستن. امسال رکورد کار پیدانکردن رو به موازات کار کردن داشتم.(فی سبیل ا..).بسیار آموختم و استفاده کردم( الانه که زینب بگه بابا روحیه، بابا اعتماد به نفس!) .شادی ها و خوشی های امسالم خیلی زیاد و دلچسب بود. توی این ۷-۸ روز مونده به عید تونستم بیشتر در کنار مامان و بابا باشم. شاید شکستن پای بابا باعث شد کمی به زحمات این چندین سالشون فکر کنم. امسال به بعضی اهدافم رسیدم هرچند اندک.خدا رو شکر سلامتی هست هنوز .که میشه همه چیز رو تغییر داد و باز از نو شروع کرد. این بار با تجربیاتی ارزشمند با حداقل اشتباه . امیدوارم سال۱۳۸۸ که سال بیستی هست برای همه سال نزدیک شدن بیشتر دلها به یگانه معبودمان باشه همچنین واسه خودم .برای همه سال خوب و پر از سلامتی و تلاش و کارباشه همچنین واسه خودم. .برای همه سالی سرشار از شادی و خوشی باشه همچنین واسه خودم. سالی پر برکت و پر رزق و روزی باشه برای همه همچنین واسه خودم . سالی پر از تغییر و تحول در درونمان داشته باشیم.سالی به دور از کینه و کدورت .کنار سفره هفت سین هنگام تحویل سال من و خانواده ام رو به یاد داشته باشین.پیشاپیش عیدتون مبارک.
میام می نویسم! پس نوشت: تمام گفتنی هارو خودش اومد تو کامنتدونی گذاشت!
فاتح شدم پس به مانند فروغ می گویم زنده باد ۱۰۰۲۲ صادره از بخش ۱۳ ساکن تهران. زنده باد پدر و مادر نازنینم. زنده باد ساعت یک ظهر روزهای هفتم اسفند. من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود، که یکروز زنده بود و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست ، بهره خواهم برد.
يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت!
"فاصله گرفتن از ادم هایی که دوستشان داریم بی فایده است. زمان به زودی به ما نشان می دهد که جانشینی برای آنها نیست."* هشت سال گذشت. اتمام دوران دبیرستان رو می گم. باورم نمی شد این گذران روزها رو. به همت نیلو عزیز امروز با شش نفر از دوستان دبیرستان توی سفره خانه باغ صبا دور هم جمع شدیم. با هم غریبه شده بودیم اما همان مهر و محبتی که در دلهامون نسبت بهم داشتیم باعث شد تا نیم ساعت نگذشته یخ بین مان آب شود و باز همان بچه های شیطون و شردبیرستان شدیم. نیلو دفتر خاطراتشو اورده بود که پر بود از کاغذ ها و یادگاریهای قدیم.کلی مرور خاطرات کردیم – از علی بخشی تا خانم شمس تا خانم رجبعلی تا کلاسهای آز فیزیک و شیمی- با بیان هر کدوم از خاطره ها هم صدای جیغ و فریادمون بلند میشد و همه آدمهای دوروبرمون مشغول تماشای ما میشدن. عالی بود. آیسان عزیزم که عینکشو شوهر داده بود،خودش تازه نامزد شده بود و همون معصومیت و شیطنت خاصش رو داشت. فرزانه گلم به فکر کنکور دکترای فرداش بود ولی دست از شرارت برنداشت. نیلوفر ماهم که تولدش هم بود از بقیه خانوم تر و باوقارتر شده (بیچاره کلی هم تو خرج افتاد). شقایق عزیزم کلی مجلسمون رو گرم کرده بود. مهناز گلم (دخترخاله نیلو) کلی بزرگ شده بود. الناز مهربونم که با انرژی فوق العاده اش هممون رو برای دیدارهای بعدی مشتاق کرد. کلی قرار ومدار برای آینده گذاشتیم. فوق العاده بود. دیدن دوستان قدیمم کلی منو شارژ کرد. *گوته
|
About
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories |