تبليغاتX
ماهیِ ماه

ماهیِ ماه


نرم نرمك مي­رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از من اگر كامي نگيريم از بهار

گرنكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي­شود هفتاد رنگ

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:0توسط ماهماهی | |

 

این آخرین پست توی سال ۸۷ و اسفند عزیزم هست. سالی پر از شادی و غم. سالی پر از دویدن و درجازدن. سالی پر از توبه و عهد شکستن. امسال رکورد کار پیدانکردن رو به موازات کار کردن داشتم.(فی سبیل ا..).بسیار آموختم و استفاده کردم( الانه که زینب بگه بابا روحیه، بابا اعتماد به نفس!) .شادی ها و خوشی های امسالم خیلی زیاد و دلچسب بود. توی این ۷-۸ روز مونده به عید تونستم بیشتر در کنار مامان و بابا باشم. شاید شکستن پای بابا باعث شد کمی به زحمات این چندین سالشون فکر کنم. امسال به بعضی اهدافم رسیدم هرچند اندک.خدا رو شکر سلامتی هست هنوز .که میشه همه چیز رو تغییر داد و باز از نو شروع کرد. این بار با تجربیاتی ارزشمند با حداقل اشتباه . امیدوارم سال۱۳۸۸ که سال بیستی هست برای همه سال نزدیک شدن بیشتر دلها به یگانه معبودمان باشه همچنین واسه خودم .برای همه سال خوب و پر از سلامتی و تلاش و کارباشه همچنین واسه خودم. .برای همه سالی سرشار از شادی و خوشی باشه همچنین واسه خودم. سالی پر برکت و پر رزق و روزی باشه برای همه همچنین واسه خودم . سالی پر از تغییر و تحول در درونمان داشته باشیم.سالی به دور از کینه و کدورت .کنار سفره هفت سین هنگام تحویل سال من و خانواده ام رو به یاد داشته باشین.پیشاپیش عیدتون مبارک.

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت10:52توسط ماهماهی | |

 

میام می نویسم!

پس نوشت: تمام گفتنی هارو خودش اومد تو کامنتدونی گذاشت!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت22:39توسط ماهماهی | |


خوشبختم چون

توی این روزها چندین بار لبخندشیرین و نگاه گرم رو توی چهره ی مامان و بابا دیدم. شاید از خردکمکی که انجام دادم رضایت دارند.  چی بهتر از این!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت0:24توسط ماهماهی | |

 

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی، در یک شناسنامه، مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد

 پس به مانند فروغ می گویم زنده باد ۱۰۰۲۲ صادره از بخش ۱۳ ساکن تهران. زنده باد پدر و مادر نازنینم. زنده باد ساعت یک ظهر روزهای هفتم اسفند. من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود، که یکروز زنده بود و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست ، بهره خواهم برد.
ایستاده ام با غرور ،گذشته رو پشت سر گذاشته ام. کودکی و نوجوانی را. از این به بعد حال را دارم و آینده را.رنگین کمان زندگیم این گونه گذشت:
کودکیم قرمز و نارنجی و زرد بود.شیطنت و شادابی وجنب وجوش. نوجوانیم آبی و بنفش بود. دنیای جدیدی بود.آغاز بلوغ و تکامل. پر از تناقض و پیچیدگی. جوانیم سبز و صورتی است. دوستش دارم. دلهره آور است. گرفتن تصمیمات بزرگ سخت است. برای جنگیدن و پیروز شدن می روم.  باید صبوری یاد بگیرم. گذشت و خسته نشدن از ادامه راه را.
 امیدوارم به آینده و سپاس گذار مخلوقم هستم. ممنونم از دوستان عزیزتر از جانم. از زینب با هدیه فوق العاده اش.از فاطمه که اولین تماس صبح میلادم را می گیرد. از ندا و میترا و آیدا ولیلای عزیزم و بقیه رفقا.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:32توسط ماهماهی | |


براي انسانهاي بزرگ، بن بستي وجود ندارد چون بر اين باورند كه:

يا راهي خواهم يافت 

يا راهي خواهم ساخت!


مهندسان گرامی ایرانی (هم داخل و هم خارج) روزتان مبارک.

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت10:58توسط ماهماهی | |

 

"فاصله گرفتن از ادم هایی که دوستشان داریم بی فایده است. زمان به زودی به ما نشان می دهد که جانشینی برای آنها نیست."*

هشت سال گذشت. اتمام دوران دبیرستان رو می گم. باورم نمی شد این گذران روزها رو. به همت نیلو عزیز امروز با شش نفر از دوستان دبیرستان توی سفره خانه باغ صبا  دور هم جمع شدیم. با هم غریبه شده بودیم اما همان مهر و محبتی که در دلهامون نسبت بهم داشتیم باعث شد تا نیم ساعت نگذشته یخ بین مان آب شود و باز همان بچه های شیطون و شردبیرستان شدیم. نیلو دفتر خاطراتشو اورده بود که پر بود از کاغذ ها و یادگاریهای قدیم.کلی مرور خاطرات کردیم – از علی بخشی تا خانم شمس تا خانم رجبعلی تا کلاسهای آز فیزیک و شیمی-  با بیان هر کدوم از خاطره ها هم صدای جیغ و فریادمون بلند میشد و همه آدمهای دوروبرمون مشغول تماشای ما میشدن. عالی بود. آیسان عزیزم که عینکشو شوهر داده بود،خودش تازه نامزد شده بود و همون معصومیت و شیطنت خاصش رو داشت. فرزانه گلم به فکر کنکور دکترای فرداش بود ولی دست از شرارت برنداشت. نیلوفر ماهم که تولدش هم بود از بقیه خانوم تر و باوقارتر شده (بیچاره کلی هم تو خرج افتاد). شقایق عزیزم کلی مجلسمون رو گرم کرده بود.  مهناز گلم (دخترخاله نیلو) کلی بزرگ شده بود. الناز مهربونم  که با انرژی فوق العاده اش هممون رو برای دیدارهای بعدی مشتاق کرد. کلی قرار ومدار برای آینده گذاشتیم. فوق العاده بود. دیدن دوستان قدیمم کلی منو شارژ کرد.

*گوته

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت19:9توسط ماهماهی | |