تبليغاتX
ماهیِ ماه

ماهیِ ماه

 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري

 دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من*

 

 *سیمین بهبهانی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت17:9توسط ماهماهی | |

 

بارش برف از صبح بیشتر شده.همینجوری گوله گوله داره میاد.لیوان چای به دست داشتم فکر می کردم چی شده که از صبح جواب اس ام اسمو ندادی؟! اما الان دارم به اراده و قاطعیت آدم ها در تصمیماتشون فکر می کنم. به جمله برادرم که می گفت به هر چی تصمیم می گیرم می رسم فکر می کنم. به حرفای زینب فکر می کنم . به حرفای تو که گفتی هر روز تغییر می کنی فکر می کنم. به اینکه خدا خیلی حمایتم کرده فکر می کنم. این روزا کلا خیلی فکر می کنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت13:22توسط ماهماهی | |

 

اولین بار زینب خراسانی توی سال اول راهنمایی باعث شد به خودم بیایم . چند سال بعدترش فاطمه وارد زندگیم شد و وادارم کرد به گونه ای دیگر به زندگی نگاه کنم و حالا دوباره زینب.این بار زینبی دیگر. در این شش روز برایم خواهری، دوستي و مادري كرد. همه با هم يكجا.چقدر توي اين شش روز خنديديم. دعوا كرديم. قهر كرديم. اشك ريختيم و باز خنديديم. دفاع پروژه ام بود. چتر بودم اين روزها خونه شان و خم به ابرويشان نياوردند.بسيار بزرگوارند مادر و پدر محترمش. خلاصه اين چند روز رفت تو كنج دلم.ممنونم از هر سه شون.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت12:8توسط ماهماهی | |

 

دلم شور می زند.تا وقتی الف + میم+ سین عزیز خوب نیستند منم ناآرامم.

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت13:6توسط ماهماهی | |


  "ببينيد يك بادبادك وقتي با يك نخ  به آسمان مي رود فقط خود را با همان نخ تنظيم مي كند نه با نخ هاي ديگر، انسان هم وقتي بداند با نخ اراده خداوند پا به عرصه هستي نهاده است ديگر خود را تنها با همان نخ تنظيم مي كند . و البته بادبادك ها وقتي شنوايي دارند كه زياد دور نشوند، اگر نه ديگر راه خود را گرفته و خودسر مي شوند، و ديگر نخ را بريده اين سو وآن سو مي روند و البته ديري هم نمي پايد كه سقوط كرده و نابود مي شوند."*

*محمدرضا رنجبر

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت11:6توسط ماهماهی | |

 

کاش برای هم روزمره نشویم!

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت15:7توسط ماهماهی | |

 

بعد از یک هفته دلگیر ،جمعه خوبی داشتم. رفتیم درکه با زینب، مریم و مطی عزیزم. اول اولش  کلی زینب رو معطل کردیم دم مترو .به جای ۷ ،۷.۲۰ رسیدیم.بعد  توی اتوبوس هی حرف ارشد رو وسط کشیدم و هی نگران بودم که نمیرسم بخونم تا زینب اومد دلداریم بده گفتم چقدر حرف کنکور می زنی!!! و با هم ریسه رفتیم. کلی توی ماشین مریم مسخره بازی درآورد .خانم جلسه ای شده بود و ما رو ارشاد می کرد که وقار و متانت داشته باشیم. بعدشم که ۱ ساعت شایدم بیشتر راه رفتیم تا به کافه البرز برسیم.چون view خوبي داشت به گفته زينب. منم تا خود كافه غر غر كردم كه گشنمه. بعد از صبحانه جانانه اي كه خورديم( نيمرو مخصوص با ترشي- كره و عسل و چاي) و خيلي مزه داد  و البته زيارت تعدادي افراد دوجنسي راهي شديم. ضبط صوتمان* تمام طول مسير كه دقيقا 9 ساعت بود بي وقفه كار كرد و شارژش تمومي نداشت. انواع و اقسام آهنگهاي درخواستي و غير درخواستي ، سنتي و مدرن، زيرخاكي و اسقاطي، جواد يساري ، هندي و تركي .هر چي كه فكرشو كنيد. كلي شيطنت كرديم . به خواسته مطي كمي كوهنوردي كرديم( البته صخره نوردي!) مطي جان تمام طول رفت روي كلمه "بريم" كوك شده بود و موقع برگشت روي كلمه"سردمه"! ولي انصافا مريم كلي زحمت كشيد كه اگر نبود من يكي مطي عزيزم رو همون بالا مي ذاشتم و ميومدم.مطي موقع رفت ساكت و آرام بود ولي امان از برگشت كه يخش آب شده بود و يه ريز حرفيد.زينب مدام سرزنشم ميكرد كه زيادي مهربوني مي كنم (حتي گاهي به ضرر مطي دارم عمل مي كنم به جاي سود و منفعتش!) و خلاصه نهار رو توي پلنگ چال خورديم و كلي من يخ زدم و غش و ضعف كردم ولي كلي بيشتر خوش گذشت. موقع برگشت رسواي عالم و آدم شديم و كلي جووني كرديم. مطي فيلمبردارمون شده بود و ما سه تفنگدار در حال تخليه انرژي بوديم. كلي آنتراك هاي يه دقيقه اي به خودمون داديم و سه بار هم  براي چاي و خرما خوردن سكني گزيديم.  خلاصه هر چي بگم كم گفتم كه چقدر روز خوب و فراموش نشدني بود. اميدوارم براي مطي هم خاطره شود چنين روزي كه با خاله و رفقايش بود. موقع برگشت هم از گفته هاي يه آدم نامحترم سوء استفاده كرديم (public) , (okay) و سوژه خنده و نشاطمان شد.  در آخر از همه عزيران كمال تشكر را دارم.

والسلام 

* ضبط صوت= مريم ملقب به منگول (با كسب اجازه از خودم)

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت10:1توسط ماهماهی | |

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت10:10توسط ماهماهی | |

 

قاطی کردم باز. حالم تو قوطیه. دلیلشو هم می دونم و نمی دونم.  اعتراف می کنم توی این ۵ سال وبلاگ گردی دو تا وبلاگ هستند که عجیب بهمم می ریزند. وبلاگ آلوچه خانوم و همخونه اش - وبلاگ سبکباران سارا معصومی و مهران قاسمی. حسشون می کنم و غرق میشم در نوشته هاشون. الان یک ساعته که درگیرنوشته های فرجام شدم. 
دلیل دیگری هم برای بهم ریختگی دارم که فقط خدا می داند. دلم شکست درست ساعت ۱۰.۳۵ روز یک شنبه ۳/۹/۸۷ .اشک ریختم به خاطرش. نمی دونم مقصر کیه

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت8:41توسط ماهماهی | |

 

                                 ماه عاشقی من!

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت8:47توسط ماهماهی | |