تبليغاتX
ماهیِ ماه

ماهیِ ماه

 

ا- دیروز یه دفعه یاد "مخمل" خونه مادربزرگ افتادم. به نظر شما خیلی بدجنس بود؟!

۲- به سلامتی دندون عقل فک بالام جوونه زده.آش دندونی لازم شدم. ولی نمی دونم چرا قبلا فک پایینم درد می کرد!

۳-زیادی هیجان زده ام به نظر خودم. خیلی کارها رو دوست دارم انجام بدم ولی وقت کم میارم!

۴- دلم تنگه برات فاطمه!

۵- زینب از اینکه نیاز نیست برات خیلی توضیح بدم خوشحالم.خودت می فهمی .درست مثل مامان که یه دفعه میزنه تو خال!

۶- نگرانتم. به فکر خودت باش. کاش اینجا رو بخونی!

۷- عاشق عدد ۷ ام. پس اینجا به خاطر آرامشی که به موقع "خدا "بهم میده ازش تشکر می کنم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت8:43توسط ماهماهی | |

 

 صبحها ساعتم رو روی ۵:۵۰ کوک می کنم. ولی چندروزه صبح ها این ساعت از خواب می پرم!چرا؟ قراره اتفاقی بیفته؟!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت10:26توسط ماهماهی | |

 

دوستت می  دارم
اما نمی توانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
                                       
 وبندآب نتوانست
پس مرا دوست بدار
 آنچنان که هستم                     
                 
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
                                                   
 مکوش!                   
ومرا بپذیر آنچنان که هستم
بدان سان که دریا می پذیرد
همه نهرها را که همواره به سوی او خیزانند       
                                        
   و در دل او ریزانند
مرا بپذیر
            
به سان آبشارها ، بندآبها،دریاچه ها
وبدان که چگونه راهم را
                           به سوی پذیرش بی نهایت،               
                                                        
 می یابم. *  

  غادة السمان

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت19:34توسط ماهماهی | |

 

دیشب یه شب استثنایی بود برام.هفدهم آبان هشتاد وهفت.شلوغ بازی در اوردم.مگه آدم چند تا دوست داره که مثل خواهر براش می مونه؟! جشن عروسی فوق العاده ای بود. تبریک مجدد به الپر و ابرآبی.همیشه آبی و عاشق بمانید.

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت7:44توسط ماهماهی | |


   دو ساعته بیدار شدم و هی توی رختخواب غلت زدم شاید خوابم ببره ولی نشد.دلم آشوبه .به تو فکر می کنم که آلان توی آرایشگاهی.به دیشب که گفتی دیگه اس ام اس نزن بذار بخوابم. خوابت برد؟!
   به تمام سالهای گذشته. فلسطین. باهنر . توحید.به پیاده اومدن های کنار خیابون از مدرسه تا خونه.به تمام نمایشگاه هایی که با هم رفتیم. به تمام لحظاتی که با هم اشک ریختیم و لحظاتی که خوشی کردیم. به دفترچه آبی شعرهایت.به کوچه گلاب.به همون نامه سیزده صفحه قدیمی.راستی چرا تاریخ نداره؟!یه جایی تو نامه نوشته بودی:"الان تو فکرهای "آن شرلی" را می کنی که همش فکر می کرد به زودی" دیانابری" ازدواج می کند و از او جدا می شود." در ادامه اش  نوشته بودی:"اصلا افکار بد را از ذهنت بریز بیرون . هیچ وقت  هم فکر ۱-جدایی، ۲-فراق،۳-ناله، ۴-زاری، ۵-هجران، 6-فغان و... را نداشته باش". این نامه را صدها بار خوندم وهمیشه درست مثل روز اول آرومم می کنه.
    به تمام اون لحظاتی که از عشق با هم حرف زدیم.منو سرزنش کردی و امیدوار.به اون روز توی پارک هنرمندان که برق عاشقی رو تو چشمات دیدم.به روزهای قبل ازخواستگاری. به تمام روزهایی که ولیعصر-زرتشت- فاطمی-چهارراه ولیعصر رو گز کردیم برای خرید.به اون روز که ساندویچ کثیف خوردیم و بعد توی بازار نمونه خریدهایت رو نشونم دادی و ذوقیدم.
   به روزی که کارت عروسیت رو دم خونه نشونم دادی و چقدر تلاش کردم کمتر به چشمهایت نگاه کنم که بغض خوشحالیم نترکد.  
   خواهر شاعر،عارف، عاشق و هنرمندم طی این سالها همیشه با من بودی .درست گفتی ما از هم جدا نمی شیم. بعد از این هم باهم خواهیم بود. برای دیدنت توی لباس عروسی دقیقه شماری می کنم! کمتر از پانصد و هفتاد دقیقه دیگه.

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت7:40توسط ماهماهی | |

 

چقدر تو روزهای بارونی آهنگ های هایده بهم می چسبه. درست مثل امشب.  وقتی زیر شر شر بارون خیس شده بودم ، سوار ماشین  که شدم ، راننده صدای ضبط رو  زیاد کرد ومن غرق آهنگ و صدا شدم. سرمو به پنجره ماشین که بخار گرفته بود،چسبوندم و یواش تو دلم زمزمه کردم:

ای قبله من خاک در خانه تو
بی منت می مستم ز پیمانه تو
ای قبله من خاک در خانه تو
در دام توام بی زحمت دانه تو
من خسته و بیمارم درمان منی
شور شعر و آوازی در جان منی
ای تو هوای هر نفس

عشق تو میورزم و بس
دل کنده ام از همه کس
پناه من تویی و بس
تا در دل تو زنده ام
از عالمی دل کنده ام
در خود رها گشتن خوش است
در تو فنا گشتن خوش است
ای قبله من خاک در خانه تو
بی منت می مستم ز پیمانه تو
ای قبله من خاک در خانه تو
در دام توام بی زحمت دانه تو

تویی تویی بهانه ام شاعر هر ترانه ام
شعله شوریدگیم تویی تویی زبانه ام
تو نغمه ساز منی صدای آواز منی
رمز من و راز منی نقطه آغاز منی
بر جان من آتش بزن ای عشق من ای عشق من
باید تو باشی آتشم تا تن در این آتش کشم
من تو شوم تو قصه ها تا من بسوزانم مرا
بی مرگی از تو مردن است این معنی عشق من است
ای قبله من خاک در خانه تو
در دام توام بی زحمت دانه تو

تویی تویی بهانه ام شاعر هر ترانه ام
شعله شوریدگیم تویی تویی زبانه ام
تو نغمه ساز منی صدای آواز منی
رمز من و راز منی نقطه آغاز منی
ای تو هوای هر نفس

عشق تو میورزم و بس
دل کنده ام از همه کس
پناه من تویی و بس
تا در دل تو زنده ام
از عالمی دل کنده ام
در خود رها گشتن خوش است
در تو فنا گشتن خوش است
ای قبله من خاک در خانه تو
بی منت می مستم ز پیمانه تو
ای قبله من خاک در خانه تو
در دام توام بی زحمت دانه تو*

 

*اردلان سرفراز


 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت21:50توسط ماهماهی | |

 

   من ، دلم این کنسرت را زیاد می خواهد!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت8:44توسط ماهماهی | |

 

آخه من با این بغضی که تو گلومه چیکار کنم؟ از چی بنویسم؟ از این همه اسناد مناقصه که روی میزمه؟ پل قافلانکوه؟ پل پارک وی؟ نیروگاه سیکل ترکیبی سنندج؟ یا اصلا از کلاسهای ارشد بگم؟ فقط کلاس ثبت نام کردم. کی وقت می کنم این همه درس رو بخونم یعنی؟ وای پروژهه رو دفاع نکردم!
ولی من از هیچ کدم از اینا نمی خوام بنویسم. فقط از تو می نویسم.از تو، از عروس قشنگ این روزها. از نگرانیت برای روز عروسی. خدا جون اون روز تا عصر هوا آفتابی باشه بعد آسمون بباره. نکنه عروس قشنگه سرما بخوره! این روزها مدام از بغض پر وخالی میشم.دست خودم نیست. راستی ده سال از جون جونی شدن ما میگذره؟!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت8:26توسط ماهماهی | |

 

بعد از مدتها امروز صبح سوار مترو شدم. کنار خروجی  ایستگاه  شهید مفتح یه فروشگاه باز شده که " مترو چاشت" می فروشه.

"مترو چاشت "  ابتکار جدیدیست از کیترینگ خطوط مسافربری و هتلی سلیم تا مسافران مترو نیز بتوانند از همان تسهیلاتی که چندین هزار مسافر تحت پوشش این مجموعه در پایانه های کشوری از آن بهره مند هستند برخوردار شوند.

جالب بود برام . با ۵۰۰ تومان یه بسته و متعلقات اش را میگیرید.عکسشم این پایینه.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت17:58توسط ماهماهی | |

 

دیدی گفتم دیگه باید سرحال باشم!من در حال ذوقیدنم. مگه میتونم این همه خوشحالیمو تو دلم پنهون کنم؟! مگه میشه  نگم قند تو دلم آب شد ولی دیدمت و برق شادی رو تو چشات دیدم ؟!هر چند پر از خستگی بودی. مگه امکان داره  قربون صدقه ات نرم ، وقتی کارت عروسیتو که یک ساعتیه بهم دادی هی بر می دارم و نگاهش  می کنم ؟! وای چقدر خوشحالم. منو به صرف شیرینی و شادی و شام طربتان دعوت کردی! با اون شعر بی نظیر مولانایتان! بوی عطرت پیچیده در من. نازنینم فقط برایتان آرزوی خوشبختی و بادوامی عشقتان را دارم.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت22:14توسط ماهماهی | |

 

   از وقتی آبان شروع شده پر از تناقض شدم. صبح ها قبل از اومدن به سرکار موقع گذشتن از کریمخان بغض می کنم و شبها توی خونه آهنگ های خیلی تند می ذارم و خودمو به حرکات موزون می سپارم. ظهرها وقتی کارا بهم فشار میاره بغض صبح می ترکه و میرم یه جایی که کسی اشکامو نبینه. عصرا تمام لباس فروشی های سر راه رو می بینم تا بالاخره یه مدل لباس انتخاب کنم. موقع خواب وقتی کادوی تولدت رو که ۵۰ روزه آماده اش کردم وهنوز ندادم بهت می بینم دوباره فیل ام یاد هندستون می کنه و یاد آبان سالهای پیش می افتم و چقدر خوشحالم که آلان داری عروس میشی. همیشه به یادتم و خواهم بود. ببخش که نتونستم برات خواهری کنم.

 بسه دیگه ناله . از امروز تا خود روزه عروسی شاد وسرحالم و همراه با تو.

 

بی ربط کاملا: به خاطر بارون این دو روز و زمینای بارون خورده و هوای عقشولانه اش ُ،خداجون مرسی! 

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت13:17توسط ماهماهی | |